تبليغاتX
وبلاگ جوان
سرگرمی و طنز و مطالب عاشقونه و... هرچی بخوای.
آدرس سایت یک بازی آنلاین که لنگه نداره بدون نیاز به (ADSL).

خودم که خیلی باهاش حال میکنم هر روزم بازی میکنم:

بایت فایت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 10:22  توسط محمد صادق  | 
http://s2.bitefight.ir/c.php?uid=20507

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 11:50  توسط محمد صادق  | 
به زودی برمیگردم...
+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 17:55  توسط محمد صادق  | 
روزی که زن شما , رئیس شما شود !!! magnify

تا حالا پيش خودتان تصور کرده ايد که اگر روزي زن شما ، در محل کارتان ، رئيس شما بشود ، چه عواقبي خواهد داشت ؟

اگر مايليد تا گوشه اي از عواقب شوم اين وضعيت را دريابيد ، اين مطلب را تا آخر ، به دقت مطالعه کنيد !

اگر يکروز ، چند ساعت دير به محل کارتان برسيد ...

واکنش همسر/رئيس شما : اين چه موقع اومدن به سر کاره ؟ مي دوني ساعت چنده ؟ چرا اينقدر دير اومدي ؟ چيکار مي کردي ؟ کجا بودي ؟ با کي بودي ؟ نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن ! اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !

اگر يکروز از ارباب رجوع ، زير ميزي يا همان رشوه ، دريافت کنيد ...

واکنش همسر/رئيس شما : اين چه کاري بود که تو کردي ؟ چرا اين کار رو کردي ؟ مگه حقوق خودت برات کافي نبود ؟ مگه خرج و مخارجت در ماه چقدره ؟ چرا خرجت اينقدر رفته بالا ؟ نکنه يه زن ديگه گرفتي ؟! خائن ! اين چوب دستي من کجاست ؟! ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !

اگر يکروز ، تقاضاي چند روز مرخصي نماييد ...

واکنش همسر/رئيس شما :...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 23:15  توسط محمد صادق  | 

این تست عشقولانه شناسی به این صورت است که گزینه الف ، 1 امتیاز دارد و گزینه ب ، 2 امتیاز ،گزینه ج، 3 امتیاز و گزینه د نیز ، 4 امتیاز رو شامل میشه .خلاصه از ما گفتن اگه امتیازی زیر 50 بیارید هیچوقت عاشق نشید.

خب آماده اید…پس شروع میکنیم:

1 ـ اگه روز خواستگاری قرار شد که 4 سال تو عقد باشید و بعد از گذشت اولین سال عقدتون ، پدر زن شما بهتون گفت که : دستوپاچلفتی پس کی میخوای این ترشیه ما رو ببری خونه بخت ؟ اونوقت شما چی کار میکنید:

الف: مثل پدرزن ذلیلا(پ زذ ) سرتون رو خم میکنید و با ترس و لرز میگید: آقا جون همین یه ماه دیگه دستشو میگیرم و میبرم.

ب: مثل آدمهای با اعتماد به نفس تو روی پدرزنتون وای میستید و میگید : تو چی میگی دیگه ... اونش به خودوم ربط دارِه فهمیدی؟!

ج: مثل آدمهایه طناز و با رویی گشاده به صورت پدر زنتون نیگاه میکنید و میگید هنوز ترشیش نرسیده ، وقتی خوب رسید و ترشی لیته شد ، اونوقت برای مصرف خانگی حتما میبریمش خونه بخت!

د: با چهره ای غمگین و مظلومانه به پدر زنتون میگید: آقا جون خودتون که بهتر میدونید تخم مرغ چقدر گرون شده. شما جای من بودید چه کار میکردید.مگه مرض دارم یه نون خور اضافی دنبال خودم راه بندازم؟

2 ـ بر فرض اگه تونستید اون خانم رو با بدبختی به خونه ی بخت ببرید و فهمیدید که به جای دسپختِ ایشون ، همش باید دستپخت سیبیل کلفتای رستوران ها رو بخورید ، بعد این موضوع را چگونه با همسرتان در میان میگذارید؟

الف ـ.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 23:3  توسط محمد صادق  | 
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب
نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد..

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 22:54  توسط محمد صادق  | 
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام ویکی زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد
مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : '' من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و ویکی فقط هم اتاقي هستيم
ویکی حدود يک هفته بعد ، پيش مسعود آمد و گفت : '' از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟''
خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد
او در ايميل خود نوشت:...
 
بقیه در ادمه مطلب..

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 22:40  توسط محمد صادق  | 
1. 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.
2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.
3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.

سپس موقعیت ها را تجزیه تحلیل کن:

الف: اگر آنها در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش حسابداری بگذار.

ب: اگر آنها برای دومین بار در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.

پ: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.

ت: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار

..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 22:37  توسط محمد صادق  | 
صداي زنگ تلفن - دخترک گوشي رو بر ميداره
- سلام . کيه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابايي! ماماني خونه است؟ گوشي رو بده بهش!
- نميشه!
- چرا؟
- چون با ...
چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
- بابايي ما که عمو حسن نداريم!
- چرا داريم. الآن پهلو مامانه.
- ببين عزيزم. اينکاري که ميگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
...
متن کامل در ادامه مطلب..

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 22:32  توسط محمد صادق  | 
روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.... مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 21:47  توسط محمد صادق  | 

شناخت شخصیت انسانها از روی حرف اول اسم آنان!!!

توجه:در این روش به دلیل نداشتن حروف "گ چ پ ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنها را قرار داد.

(ژ چ گ)=ج (پ)=ب

م :

خوش اخلاق وبا محبت و خون گرم ونترس وهمیشه اطرافیان پشت سرش بدگویی میکنند ودر روبرو از او تعریف و تمجید میکنند،او فردی است خوش چهره وچشمان درشتی دارد ،از انتظار بیزار است و در کارهای خودهمیشه مصمم عمل میکند،زود عصبانی میشود و سریع خاموش می شود ،عشقی می باشد،ودر هیچ کاری تقاضای کمک نمیکند.مغرور ومتکی به خود است.زندگی صادقانه را دوست دارد.در عین علاقه و مهربانی می تواند حس تنفر و خشونت را از خود بروز دهد.

ا :

خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه می کند،خونگرم،زود صمیمی می شود و در زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر می برد،پیراهن سیاه بر او نا مبارک می باشد،محنت بسیار می کشد ،هرچه از او طلب کنی زود مییابی و مریضی او اکثراً در بادقولنج گردن و پهلو می باشد.

حروف کامل در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 17:44  توسط محمد صادق  | 

در گوشی های سونی اریکسون قابلیت بسیار جالبی نهفته است که ما را بیشتر به یاد بنزین ذخیره شده در باک ماشین های پیشرفته می اندازد! حتمأ برای شما نیز پیش آمده است که قصد گرفتن تماس یا کار ضروری دیگری با گوشی خود دارید ، اما گوشی شما شارژ ندارد. این موارد راه چاری ای که به ذهن افراد میرسد استفاده از تلفن ثابت یا همگانی و حتی قرض گرفتن گوشی افراد دیگر است. اما اگر گوشی شما سونی اریکسون دست نگاه دارید ، ...

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 13:20  توسط محمد صادق  | 

 

01) English : I Love You

02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

08) Spanish : Te quiero

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

10) Arabic : Ana Behibak

11) Iranian : Man doosat daram

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

13) Yugoslavian : Ya te volim

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

18) Syrian/lebanese : Bhebbek

19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

20) Swedish : Jag a"Iskar dig

21) Africans : Ek het jou li ...

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:1  توسط محمد صادق  | 

 

شبي پسر كوچكمان يك برگ كاغذ به مادرش داد . همسرم كه در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله‌اي تميز كرد و نوشته‌ها را صداي بلند خواند . او با خط بچگانه نوشته بود:

صورتحساب:

كوتاه كردن چمن باغچه           5 دلار

مرتب كردن اتاق خوابم             1 دلار

مراقبت از برادر كوچكم           3 دلار

بيرون بردن سطل زباله           2 دلار

نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم       6 دلار

جمع بدهي شما به من :         17 دلار

همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاهي كرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او اين عباران را نوشت :

بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ

بابت تمام شب‌هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ

بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ

بابت غذا ، نظافت ، تو و اسباب بازي‌هايت ، هيچ

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است

وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي‌كرد ، گفت : مامان … دوستت دارم .

آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلاٌ به طور كامل پرداخت شده !

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:0  توسط محمد صادق  | 
 بررسی شخصیت افراد از روی طرز خوابیدن...
 
BiYA beKHooN baHAle! magnify

خب!! خب!!... اينم يه روان شناسي ساده براي پي بردن به شخصيتت;)... چه جالبه ه ه ه!!!! طرز خوابيدن بيانگر شخصيت
خب..... طرز خوابيدن شما چه چيزهايي در مورد شخصيتتان مي گويد؟


حالت جنيني


افرادي که خودشان را خم کرده و مانند دوران جنيني به خواب مي روند افرادي هستند که از بيرون سر سخت اما قلباً انسان هاي ملايمي بوده و داراي روح بسيار لطيفي ميباشند. شايد در نگاه اول از کسي که او را به تازگي ملاقات کرده اند، خجالت بکشند اما ديري نخواهد گذشت که خجالتشان مي ريزد و آرام مي شوند. اين مورد يکي از شايع ترين حالات خوابيدن است. در تحقيقي که انجام شد 41% از 1000 نفري که تحت آزمايش بودند به اين حالت مي خوابيدند. خانم ها دو برابر بيشتر از آقايون به خوابيدن در اين حالت گرايش دارند

چوب گرد

خوابيدن به پهلو در حاليکه دست ها پايين در کنار پهلو قرار دارد. اين افراد به سرعت با ديگران ارتباط برقرار مي کنند و از روابط اجتماعي بالايي برخوردار هستند. به راحتي به غريبه ها اعتماد مي کنند و دوست دارند هميشه در جمع هاي بزرگ شرک کنند. البته اين امکان هم وجود دارد که اندکي زودتر از سايرين گول بخورند

آرزومند

افرادي که به پهلو مي خوابند در حاليکه دست هايشان به سمت خارج و جلو است داراي طبع بازي هستند اما در عين حال مي توانند شکاک، غرغرو و عيب جو نيز باشند. در تصميم گيري قدري تعلل به خرج مي دهند اما زمانيکه تصميم به انجام کاري بگيرند، هيچ چيز نمي تواند آنها را وادار به تغيير نظرشان کند

سرباز

خوابيدن به پشت در حاليکه دست ها به صورت صاف به پهلوها چسبيده باشد. افرادي که به اين حالت مي خوابند معمولاً ساکت و خوددار هستند. تمايل چنداني به هياهو و سر و صدا ندارند و براي خود و سايرين مقررات و معيارهاي متعددي قائل مي شوند

آزاد و رها

خوابيدن از جلو در حاليکه دست ها اطراف بالشت باشد و سر به يکي از طرفين چرخيده باشد. معمولاً افراد عجول، بي پروا، و کمي گستاخ به اين شيوه مي خوابند. آنها به سرعت عصباني مي شوند، به شدت آسيب پذير هستند و انتقاد و قرار گرفتن در شرايط سخت را دوست نمي دارند

ستاره دريايي

خوابيدن بر روي پشت در حاليکه دست ها در اطراف بالشت قرار دارد. اين افراد به عنوان بهترين دوست ها براي ديگران به شمار مي آيند چرا که به خوبي به حرف هاي ديگران گوش مي دهند و هر موقع که نياز به کمکشان باشد، حاضر هستند. آنها معمولاً علاقه اي ندارند که مرکز توجه ديگران باشند

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 20:20  توسط محمد صادق  | 
چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگيرد؟
 
چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگيرد؟ magnify
 
(مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)



1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید

2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید


3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند




4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6-اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

شصت نشانه والدین است

انگشت دوم خواهر و برادر

انگشت وسط خود شما

انگشت چهارم همسر شما

!!و انگشت آخر فرزند شماست
+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 20:14  توسط محمد صادق  | 
 

عشق يعني ... نتوني صبر کني تا کسي شما رو به هم معرفي کنه.

• عشق يعني ... همون سلام اول.

• عشق يعني ... چيزي مثل تنفس در هواي پاک کوهستان.

• عشق يعني ... يک موهبت طبيعي که بايد اونو پرورش داد.

• عشق يعني ... انفجار احساسات.

• عشق يعني ... وقتي دلت مي ره نتوني جلوشو بگيري.

• عشق يعني ... جذب شخصيتش بشي.

• عشق يعني ... وقتي تو از اون بخواي که مرد زندگيت بشه.

• عشق يعني ... وقتي من و تو ما مي شيم

بقیه در ادامه مطلب ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 13:24  توسط محمد صادق  | 
CHESHMANE MAN HAMVAREH BARANIST magnify
قصد سفر تا آسمان دارم


ميل و هواي کهکشان دارم


در فصل سرد بي شکيبي ها


داغي به دل چون ارغوان دارم


از عشق او از من چه مي پرسي


زخمي به سينه زان نشان دارم


چشمان من همواره باراني ست


عشقي چو دريا بي کران دارم


اي کاش مي دانستم آيا ، باز


سروي تناور بازوان دارم


افسوس او هرگز نمي داند


در بام عشقش آشيان دارد


با درد هجرانش چه مي سازي؟


مي ميرم و صدها فغان دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 12:19  توسط محمد صادق  | 
KHATERATI KE NADIDE RAFT magnify
روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن اين پول آن هم بدون هيچ زحمتي خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد كه بقيه روزهاهم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد(به دنبال گنج).او در مدت زندگيش 296 سكه 1سنتي 48 سكه 5 سنتي 19 سكه 10 سنتي 16 سكه 25 سنتي 2 سكه نيم دلاري ويك اسكناس مچاله شده 1دلاري پيدا كرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت.
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و26 سنت او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد درخشش157رنگين كمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد .
او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند نديد. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئي از خاطرات او نشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 12:17  توسط محمد صادق  | 

.
.
.

چرا انقدر كم دارمت ؟

چرا حس مي كنم كم منو مي خواي ؟

چرا اينهمه حرف تو دلم مونده ؟

چرا بي تو نمي تونم ؟

چرا فرار مي كني ازم ؟

چرا صدات همش تو گوشمه ؟

چرا نمي تونم ببينمت ؟

چرا من كمم برات ؟

چرا دروغات و باور مي كنم ؟

چرا همش خودم و گول مي زنم ؟

چرا همش مي گم دوست دارم ؟

چرا همش ازت مي پرسم تو ام منو دوس داري ؟؟

چرا همش بهم مي خندي ؟؟

چرا ....

چون كه عاشقتم

تو ولي ...

نمي دونم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:35  توسط محمد صادق  | 

▒♥▓♥ یک روز عشق ♥▓♥▒

▒♥▓♥One day love  ♥▓♥▒

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند، آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند، خسته تر و کسل تر از همیشه!

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: " بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک"

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم می گذارم من چشم می گذارم و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلو درخت رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن...یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند!

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 2:49  توسط محمد صادق  | 

رفتم شرکت.لای دفترم یه برگه بود.سعیده گفت:مهندس حامد واست یادداشت گذاشته.منم بازش کردم.چشتون روز بد نبینه.نوشته بود :در این دنیا نفهمیدم که فهمیدم چه فهمیدم نفهمیدم ......تو چی؟!

بعدشم پشت و روی برگه پر امضا شده بود.پایین یه امضا نوشته شده بود: دوست دارم.پایین یکی حروف اختصاری اسم و فامیل من و اون کنار هم بود.خلاصه کلی منو پکر کرد.آخه سه ساله همکاریم.خیلی شوخه ولی تا حالا هیچ وقت از این شوخی ها نداشتیم.

رفتم شرکت مهندس حامد اینا.آخه کارآموزی رو اونجا برداشته بودم.از 364 ساعت کارآموزی طبق توافق قبلی فقط چند روزی فرمالیته رفتم شرکتشون.سر جمع 8 ساعت شد.دستم پر برگه شرح کارآموزی بود اونم چی؟ خالیه خالی.شروع کردم یه ساعته پر کردن فرمها.این مهندس حامدم هی تیکه پروند.نیگاش کنید تو رو خدا.مشقاش رو آورده شرکت بنویسه.از اول تابستون چرا ننوشتی.خوب منم که فقط امضاء مدیر عامل رو می خواستم، فقط تند تند فرم ها رو خالی بندی پر کردم و در نهایت بی خیالی گفتم:این برگه ها واسه خاک خوردنه.کی اینا رو می خونه؟! پروؤه کارآموزی چیه؟! ...

متن کامل در ادامه مطلب..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 1:58  توسط محمد صادق  | 

این داستان نیست.شرح حال یه عاشقه که تو دو راهی مونده....
شما کمکش کنید تا راهشو پیدا کنم.
2 سال پیش که من 16 ساله بودم با پسری آشنا شدم که روی اون هیچ شناختی ندشتم. اسم علی بود.علی خیلی اصرار داشت با من دوست بشه. اون موقع من سال سوم دبیرستان بودم.منم ازش خوشم اومده بود و تصمیم گرفتم باش دوست شم که همه مانع کارم شدند.وقتی دلیلش رو پرسیدم فهمیدم که علی از نظر اخلاقی پسر سالمی نیست. خیلی بلاها سر خیلی دخترا آورده.پشت سر خودش و خوانوادش خیلی حرف ها بود که من اصلا باورم نمی شد. خلاصه واسه 1-2 ماه با این حرفا ازش زده شدم و تو همین حین یکی که خیلی ادعای برادری می کردو به خیالش منو نجات داده از بدبختی خودش رو به من چسبوند و 1-2 ماه با من دوست شد که به خاطر کم محلی من دوستیمون تمام شد.بعد تمام شدن اون دوستی من دوباره تصمیم گرفتم سراغ علی برم چون واقعا ازش خوشم اومده بود و دوست داشتم باهاش رابطه دوستی برقرار کنم و اون هم همچنان مایل بود و آمار منو داشت.خلاصه هر جوری بود من و علی با هم دوست شدیم. من اولاش چیز بدی تو دوستی ازش ندیدم.

اخلاقش خوب بود,باحال بود,شوخ بود؛ تیپش هم خوب بود.ما از 28 دی 85 با هم دوست شدیم و خوب بودیم تا 12 فروردین که مامانم قضیه رو فهمید و اعصاب خوردی داشتم و خلاصه 12 فروردین مامانم علی رو دید و باش حرف زد.از اون به بعد علی تلفناش کم شد. ازم پول می گرفت .کلا یه جوری شد. بی خیال و سرد شده بود تا حدی که من با کاراش عصبی می شدم و مدام گریه می کردم. من یه جورایی عاشقش شده بودم و هر چی بیشتر بش وابسته می شدم اون بیشتر بی اعتنایی می کرد و اذیتم می کرد .گذشت تا توی اردیبهشت چند روز قبل از تولدش فراری شد ...بعدا فهمیدم که با دوستاش به یه پسر تجاوز کردن.اما خودش می گفت من فقط اونجا بودم و کاری نکردم. تو مدتی که فراری بود اخلاقش مثه روزای اول دوستیمون خوب شده بود.مدام زنگ می زد. و خلاصه خوب بود. بهم می گفت جز تو من کسی و ندارم و من دیگه واقعا عاشقش شده بودم.تا اینکه برگشت و خودش و معرفی کرد و 2-3 روزی زنان بود و با سند تا موقع ادگاهی آزاد شد.وقتی کاراش درست شد دوباره برگشت با دوستاش و منم یادش رفت و مثه قبل دوباره بد شد. اما یه چیز بگم علی هیچ وقت با من کار بدی نکرد در صورتی که با دوست دخترای قبلیش می کرد . می گفت چون دوست دارم و دختر خوبی هستی واهلش نیستی کاری نمی کنم.خلاصه ما چند ماه با هم قهر بودیم و دوباره برگشتیم با هم. حالا یه سال از روز اول آشنایمون گذشته بود.علی دوباره پیشنهاد دوستی داد و منم که منتظر بودم دوباره برگشتم.علی تو مدتی که قهر بودیم با یکی دوست شد که بعدا می گفت من باهاش دوست نشدم و خود دختره خودش و آویزونه من کرد.آخه علی تو دخترا به خاطر تیپ و قیافش طرفدار زیاد داره.اما من تو این مدت با کسی دوست نشدم و خلاصه برگشتیم با هم و اولاش علی خوب بود اما دوباره مثه قبل بد شد.منم احساس سرباری می کردم.انگار مزاحم بودم و این حرفا رو بهش زدم و خودش می گفت نه اما من واقعا حس بدی داشتم وقتی تو اون دوران به هر کی می گفتم اخلاق علی اینجوریه می گفت ولش کن علی لیاقت تو رو نداره.حتی دوستای خود علی بهم می گفتن ولش کن اما من خیلی بیشتر از این حرفا علی و دوست داشتم و نمی تونستم به کس دیگه فکر کنم.

می دونستم اگه ولش کنم دوباره بر میگردم باش اما از یه لحاظ هم اگه باش می موندم فقط خودم و کوچیک کرده بودم.خلاصه تصمیم گرفتم برم با یکی دیگه دوست بشم که دیگه راه برگشت با علی و نداشته باشم.با یکی دوست شدم که اون و علی با هم اصلا خوب نبودند. می دونستم اینجوریه واسه همین دوست شدم که راه برگشت نداشته باشم. اسمه اون شروین بود. شروین خیلی خوب بود بر عکس علی.بهم هدیه می داد.خسیس نبود .من تو دوستی با علی فقط مثه دیوونه ها شده بودم.اخلاقم بد شده بود.شروین بهم کمک کرد تا مثه قبل شدم.و یه دوست خیلی خوب شد واسم.من به علی نگفتم و ولش کردم اون هم از بس بی خیال بود تا 1 ماه نفهمید و بعدش که فهمید زنگ زد و مسیج می داد که برگرد.اما من قول داده بودم دیگه برنگردم و تازه خوب شده بودم و دوست خوب هم پیدا کرده بودم تا اینکه علی یه مدت گیر داده بود بیا کارت دارم. منم رو حساب اعتماد قبلیم بهش باهاش قرار گذاشتم. بعدا زنگ زد جای قرار رو عوض کرد.گفت با تاکسیهو اومد دنبالم.رفتیم خارج شهر.اولش همه چیز طبیعی بود...بعد حالا نمی دونم واقعا نمی دونست من با کی دوست شدم و دوستش که زنگ زد بهش گفت فهمید یا همش نقشه بود.خلاصه منو برد تو بیابون و خودش و دوستش مثه حیوونا بهم حمله کردنو علی می گفت خیلی لاشی و پستی و حالا بت نشون می دم لاشی بازی یعنی چی...رفتی با شروین دوست شدی؟؟ همینم مونده شروین بگه زیدتو من خوردم و از این حرفا زد و من هر چی التماس کردم فایده نداشت و کارشونو کردن به زور و کتک...
من هم وقتی از پیش اونا برگشتم رفتم پیش شروین و قضیه رو گفتم و اونم گفت برو ازش شکایت کن.و شروین اومد و قضیه رو به مامانم گفت و رفتیم شکایت کردیمو به دو روز نکشید و گرفتنش...حالا تو زندانه تا وقت دادگاهی...به نظرتون چی کارش می کنن؟خودش بهم زنگ می زنه و قربون صدقم می ره..میگه کمکم کن..اشتباه کردم..ببخشم....میگه اگه رضایت بدی من با سند آزاد می شم... مامان من به هیچ وجه حاظر نیست رضایت بده و از تماس های علی با من خبر نداره...نمی دونم چی کار کنم. دلم می سوزه واسش.. دوسش دارم.

شروین هم می گه گناه داره کمکش کن....اون دوست علی که باش بود کارش همینه...اون فراریه و بگیرنش اعدام می شه..اگه واسه علی رضایت ندیم حکمش چیه؟؟/ به نظرتون من چی کار کنم؟؟فراموشش کنم؟؟؟اما به خدا سخته و محاله..نمی تونم...کمک کنید.راهنماییم کنید.
توی آدرس وبلاگم راهنماییتونو بزارید.ممنون می شم

آدرس وبلاگشم اینه :     نسیم

اگه میتونید حتما کمکش کنید...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 15:36  توسط محمد صادق  | 
باورتون نمیشه بخونین ببینید راست میگم یا نه...

 

بعد از خوندن این مطلب دیگه همه فیلمای ایرونی رو پیش بینی میکنید :
1. –آخه...
- دیگه آخه نداره!

2. طرف دارد از در خارج می‌شود.دوستی(نامزدی/همسری) صدایش می‌کند: جعفر ( یا قلی یا محسن یا بهزاد یا

فروغ ...) طرف برمی‌گردد (حالا یا می‌گوید "چی؟" یا نمی‌گوید) بعد اون دوست ساکت می‌شود و زیر لبی

می‌گوید :هیچ چی.

3. طرف می‌خواهد یکی را تعقیب کند .عینک دودی می‌زند و سپر به سپر طرف (یا اگر پیاده‌اند در فاصله 30 سانتی‌ او ) حرکت می‌کند. سوژه مورد نظر هم یک خنگ بالفطره است.

4. با هنرنمایی : امین حیایی

5. موقعیت‌های هراسناک برای زن‌های تنها باید در شبهای بارانی رخ بدهد.

6. آدم‌ها برای بیدار شدن از کابوس حتماً باید نیم‌متر با صورت خیس از تختشان بپرند.(طوری که دو نیم‌تنه‌شان زاویه 90 درجه بسازد)

۷. یک پسر بامرام...

بقیه در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 16:41  توسط محمد صادق  | 
سلام من محمد صادقم همونی که این وبلاگو به زور میچرخونه  تو محله بچه های بامرام زندگی میکنم دوستام میگن بچه ی بامعرفتیم منم همشونو دوس دارم . حالا اینارو ولش کن من به کمک چنتا از دوستام مخصوصا عرفان و علی سعی میکنیم چیزای مفید و مورد استفاده رو واستون بزاریم اگه چیزی به نظرتون میرسه برای کامل تر شدن وبلاگ خوشحال میشیم بگین مطمئن باشین نظرتونو لحاظ میکنیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 21:38  توسط محمد صادق  | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه به یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند
سپس به او گفتند :باید ازت عکس برداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه
پیرمرد غمگین شد.گفت: عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند
گفت: زنم در خانه سالمندان است.....هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او میخورم.نمی خواهم دیر شود
پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم
پیرمرد با اندوه گفت:او آلزایمر دارد......چیزی متوجه نمی شود.....حتی مرا هم نمی شناسد
پرستار با حیرت گفت:وقتی نمی داند شما کی هستید....پس چرا برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته....به آرامی گفت:من که میدانم او چه کسی است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 0:2  توسط محمد صادق  | 
يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند...

بقیه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:28  توسط محمد صادق  | 

1.اولین دختری که به تورتون خورد ازش شماره بگیرند (ولی چون در این کار استعداد ندارید بهتره دور اینکار را خط ِ قرمز بکشید)

2.اگه خواستید دختری را زیره نظر بگیرید (که بیخود کردی) باید زیر چشمی طوری که متوجه شما نشه زیره نظرش بگیری...

نکته:چون در این کار هم مثل مورد ِ (1) ..... ندارید ، بهتره عینک بزنید...

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:15  توسط محمد صادق  | 

این بازی به دلیل جاوا بودن روی اکثر گوشی ها قابل اجراست

لینک دانلود در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 23:54  توسط محمد صادق  | 

این بازی دارای فرمت جاوا بوده و روی اکثر گوشی ها قابل اجراست.

لینک دانلود در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 23:46  توسط محمد صادق  | 
آرشیو ماهانه
مشاهده مطالب بر حسب موضوع
نويسندگان
مطالب پيشين

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM